تبليغاتX
چی بگم والله.....

چی بگم والله......................

 

 

با اجازه بزرگتر ها........  یک کم خجالت ....حالا شاید هم استرس... یه دنیای جدید

   وووووووووووووووو                           تو

 

جدی نوشت ۱: بزرگ شدم انگار

جدی نوشت ۲: یکی از انگشتان دست چپم سنگینی میکند . گویی مسئولیت عهدمان است

جدی نوشت ۳: همه تبریک میگویند بی شک. با آرزوی یه دنیا خوشبختی برایمان.

جدی نوشت ۴: دستانم میلرزد برای نوشتن این پست.

جدی نوشت ۵:  پارسال خاطرت هست؟  جرقه ی آن چی؟

جدی نوشت ۶: دوستت خواهم داشت مثل همیشه. خیلی قبل تر از آنکه همه تبریک بگویند

قبل تر از آن که برق رضایت را در چشمان پدرم ببینم و خنده را بر لبان مادرم. من برای تو مینوشتم .

خیلی قبل تر. اینجا . آنجا. همیشه بودی . حالا هم باش.

جدی نوشت ۷: بزرگ شدم انگار

 

 

 

نمیخواهید تبریک بگویید؟

 

من این دفعه تغییر کرده ام. 

مخاطب پستهایم را بر ملا میکنم. با اینکه آدرس اینجا را نداری. ولی من برایت مینویسم.

 

!! نوشته شده توسط هانی | 22:4 | چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 •

خدا عمرتان دهد

 

 

وبلاگ گردی آدم را میرهاند از غصه

 

 

*نکته ای که دیشب به آن رسیده ام

*فعلا حس خودخواهی یک عدد آدم مرا این موقع بیدار کرده البته دیشب هم نخوابیده ام و آن هم به

جهنم البته.....................

 

 

 

از غرورت متنفرم

!! نوشته شده توسط هانی | 8:32 | یکشنبه هشتم آذر 1388 •

..........................

 

 

هیچ چیز بدتر از این نیست که با ترس از دیدن یه خواب بد با سر دردی شدید از یه خواب

بعدازظهری بیدار شی. بعد هم اتاقت تاریک  تاریک باشه. بعد هم همون طور تو تاریکی فکر کنی

که یعنی تعبیرش چیه وووووووووووووو  پشت سر هم حضرت یوسف شی.

 

 

چرا یه چیزی بدتره اونم اینکه خوابت همونجوری از همون نوع بدترش تعبیر شه.

میگن به آب بگو . وای میترسم آب هم نتونه تحمل کنه.

چقدر بد بود.

!! نوشته شده توسط هانی | 18:31 | شنبه هفتم آذر 1388 •

یک کم درست میگه

 

هیچ وقت نظرات بابا راجع به خودم رو جدی نمیگیرم

مثلا میگه این بچه قدرت ریسکش بالاست( من رو میگه)

یا کلا تنبله( بازم من رو میگه )

یا هنوز مونده بزرگ شه ( این دفعه شک نکنین با منه)

ولی یه چیزی میگه که به دلم میشینه

 

      " این بچه پوستش کلفته  "

 

بد جور به دل میچسبه این جمله

یعنی امروز که ۲۲/۸/۸۸  است این جمله به من ثابت شد

البته بگم که بابا این جمله رو محض مقایسه بین من و حمیده و خطاب به حمیده دائما مزه مزه

میکنه که    

 

                            " این بچه پوستش کلفته "

!! نوشته شده توسط هانی | 15:47 | جمعه بیست و دوم آبان 1388 •

جایش سبز

 

چقدر کمبود پدرت را این روز ها حس میکنی

وقتی خیره میشوی به شیشه ی ماشینت.............

من هم احساس تو را میفهمم........ نه دروغ گفتم

من زحمت بکشم تو را نصفه کاره بفهمم خیلی کار کرده ام........

 

 

 

جای پدرت خالی

 

 

!! نوشته شده توسط هانی | 0:5 | سه شنبه دوازدهم آبان 1388 •

یه آرزوی محال.........

   هیچ وقت فکر نمی کردم که یه وقتی تنها آرزوم شاد کردن دل خواهر کوچیکه باشه

    و شاید رها کردنش از یه استرس سخت.

 

 

  *خدا لعنت کنه این امتحان ارشد رو که واسه خانواده ی ما زندگی نذاشته

   البته من یکی که تکلیف ارشد وووووووووووو  اینام  با این طرز درس خوندنم معلومه ولی خدا به حمیده

   رحم کنه و البته به ما بیشتر.

!! نوشته شده توسط هانی | 7:20 | سه شنبه پنجم آبان 1388 •

طوفان

 

 از ۲ شنبه طوفان شد. گفتم تو خندیدی.

همه چیز به هم ریخت.. ....

راستی ما احمق بودن را هم ترک کردیم. چه بد شد. عالمی داشت برای خودش.

این روزها تو را کم دارم . ها . یادم نبود . احساست را برای خودت نگهدار. در جیب چپ مانتو ات.

کنارش شکلاتی بگذار یا شاید آدامسی که بجوی و بخندی و تف کنی بر هر چه احساس است.

گفتم که طوفان شد. من به تو دروغ نمیگویم. عصبی هم نیستم. دیدی طوفان شد .

ناهارت را بخور . شامت را هم . من همیشه دلواپسم که خسته شوی.

و چه بد که تو اینجا را نداری. تو آدرس هیچ جا را نداری.

از الان دلم  برایت تنگ شده وای به حال خداتا ساعت دیگر یا خداتا روز دیگر یا خداتا سال دیگر.

 

 

راستی تو چرا هیج وقت باور نمیکنی؟ ها؟ گفتم که طوفان شد.

 

!! نوشته شده توسط هانی | 8:32 | پنجشنبه نهم مهر 1388 •

 

 

خیلی وقتا خیلی کارا رو نمیشه کرد ولی میشه اونا رو آرزو کرد.

خیلی وقتا خیلی جاها نمیشه رفت ولی میشه اونجا رو تجسم کرد

 

آرزویی بدجوری به دلم چنگ میزند این روز ها

 

 

حیف................ نه پای رفتن است و نه دل ماندن

یه پا و یک دل به امانت. برش میگردانم برایتان؟  ها ؟  سکوت علامت رضاست

 

 

!! نوشته شده توسط هانی | 3:21 | جمعه سوم مهر 1388 •

ببین

 

 

ببین این اصلا رسمش نبود. چیزی نفهمیدم . یعنی حالیم نشد. نه اینکه بخوام بگم

 که سالهای پیش چیزی میفهمیدم. نه............  منظورم این نیست. منظورم اینه که

امسال از همیشه نفهم تر بودم و همچنان نفهم باقی ماندم. فقط الغوث شبهای قدر ووووووو  تیتراژ ماه

عسل بود که واسم موند. بقیه اش هم که میگذشت. همین. فقط میگذشت.

دیگه سفره ی افطار خونه عزیز جون صفا نداشت. افطار ها هر چی ناخن جیله که یه قطره اشک.....

نخیر فایده نداشت. بعد اون حمیده که میشست روبه روت ووووووووو  مثل ابر بهار گریه میکردوووووووو

تو یه عالمه غصه میخوردی که یعنی خاک بر سر بی لیاقتت که یه قطره اشک حروم نکنی ها.........

این جای قضیه از همه بدتر بود.  به خدا از همه اش درد ناک تر بود.

خلاصه این رسمش نبود.

 

 

رمضان هم رفت.

شاید سحری دگر. شاید افطاری دگر. شاید رمضانی دگر.شاید سال دگر . شاید با تو.............

!! نوشته شده توسط هانی | 4:52 | شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 •

این مطلب کوفت هم ندارد چه رسد به عنوان

 

 

گفتش:   خودت رو واسه چیزهای الکی ناراحت نکن

گفتم:     اوهوم............................  نگفته بودی تو یک " الکی  " هستی.

!! نوشته شده توسط هانی | 18:36 | شنبه چهاردهم شهریور 1388 •

RSS